در این رشته، تحلیل دقیق ژئوپولیتیکی از نقطه نظر غرب برای تجزیه را ارائه میدهم و اثبات میکنم دنبال تجزیه اند
دلیل تجزیه در نگاه اول ساده است: تفرقه بیانداز و حکومت کن. کنترل کشورهای کوچکتر به مراتب سادهتر از یک کشور بزرگتر است
(ادامه 👇)
به دو دلیل:
۱- کشورهای کوچکتر به منابع کمتری دسترسی دارند، و این اهرمی خواهد بود دست کشورهای بزرگتر.
به عبارت دیگر، هر چه یک کشور کوچکتر باشد، بیشتر نیازمند کشورهای خارجی برای برطرف کردن نیازهای عادی خود خواهد بود، و لذا مجبور به پیروی از قواعدی که کشورهای بزرگتر رسم میکنند.
۲- کشورهای کوچکتر لزوما اختلافاتی با هم خواهند داشت که کشورهای بزرگتر میتوانند از آن به مقاصد خود استفاده کنند.
مثال بارز آن دشمنی هند و پاکستان پس از تجزیه هند اشغالی است. غرب همیشه از این دشمنی استفاده کرده، ابتدا با طرفداری از پاکستان، هند را مهار کند.
امروز که پاکستان به چین نزدیک شده است، غرب با استفاده از این خطر چین-پاکستان خود را حالا متحد هند کرده است.
همین در باره کشورهای تجزیه شده دیگر هم صدق میکند، مثل شوروی که امروز شاهد جنگ روسیه-اوکراین است یا بالکان که دشمنی گسترده بین اعضای سابق یوگوسلاوی موجوده.
اصولا، تجزیه معمولا با نارضایتی مردم کشور از هم صورت میگیرد. روش حل این نارضایتی باید رفع مشکلات و «آشتی ملی» (به مفهوم لغوی آن) باشد. اما تجزیه نقطه مقابل آن است: به جای رفع نارضایتی، این نارضایتی را به دشمنی ژئوپولتیکی و حتی جنگ بین دو کشور تبدیل میکند.
به جز فواید تفرقهاندازی ما در تاریخ هم شاهد تجزیه کردن کشورهای مختلف توسط غرب بودهایم، چه مدل «رسمی» مثل شوروی و یوگوسلاوی، چه مدل «غیر رسمی» مثل لیبی و سوریه
دقت کنید رسمی بودن یا نبودن تجزیه، هیچ تاثیری در فواید ژئوپولتیکی آن برای غرب و همینطور در نابودی کشور برای مردم ندارد
همینطور، ضررهایی که ادعا میشه غرب از تجزیه خواهد داشت مانند «ایجاد ناامنی»، ناشی از درک غلط اهداف ژئوپولیتیکی غرب در منطقه است. به عبارتی، برای این تفکر باید ابتدا فرض کرد که غرب مثل پدرخواندهای مهربان، به این بخش از جغرافیا آمده تا برای مردممان امنیت و آرامش به ارمغان بیاورد.
اگر ادعای غرب درباره «تنش» را چشمبسته قبول نکنیم و از نظر ژئوپولیتیکی به مساله نگاه کنیم، میبینیم که غرب هر گاه از «رفع تنش» صحبت میکند، منطورش از تنش، آنچه منافع خود نیست است.
به عنوان مثال، اگر کسی برای اسرائیل تهدید ایجاد کند، این را «تنش» میخواند و منع میکند.
اما هر وقت اسرائیل به کسی حمله میکند، صحبتی از «تنش» نیست. حتی بسیاری اوقات وقتی اسرائیل به طور یکطرفه به کشورهای دیگر حمله میکند و سطح تنش را بالا میبرد، غرب باز هم کشورهایی که بهشان حمله شده را مقصر «تنش» میبیند.
اینها نشان میدهد مشکل غرب در منطقه، «تنش» به معنی انتزاعی آن نیست، بلکه غرب صرفا لغت «امنیت» را روی منافع خود در منطقه میگذارد. این صرفا یک بازی پروپاگاندایی است و نمیتواند مبنای تحلیل ژئوپولیتیکی قرار بگیرد.
در رشته زیر بیشتر توضیح دادهام:
@jalebiani
پاسخ به این دروغ که آمریکا میخواد «تنش» نباشه پس ایران رو تجزیه نمیکنه:
چیزی که آمریکا در آسیای غربی لازم داره که با خیال راحت روی چین تمرکز کنه کنترل بر روی این منطقه است. منظور از «تنش» اینجا، وجود نیروی سرکش برای آمریکا در منطقه است نه این که یک تیر کلاشنیکوف هم شلیک نشود! https://t.co/uROa7bI4ZN
‼️‼️ اما اینها همه مسائل سطحی هستند. دلیل پافشاری غرب برای تجزیه بسیار بنیادیتر از اینهاست: ژئوپولیتیک!
اما برای درک دلیل اصلی، باید اول مفهوم ژئوپولیتیک را درک کنیم:
ژئوپولیتیک فقط به معنای سیاست خارجه نیست.
ژئوپولیتیک یک مفهموم پژوهشی است که بر اساس یک اصل بنا شده: سیاست کشورها، به جغرافیا آنها بسته است.
شاید ساده به نظر برسد، اما از نظر پژوهشی کاربرد بالایی دارد و بسیاری از درگیریهای که تفکر قدیمی، از جمله تفاوت ایدئولوژی، تفاوت فرهنگی، توانایی توضیحشان ندارد را توضیح میدهد.
برای حقانیت ژئوپولیتیک، به دو مثال ساده فکر کنید:
۱- کشوری که نفت ندارد، نمیتواند با تغییر حکومت، نفتخیز شود.
۲- کشوری که دسترسی به آبهای جهانی ندارد، با تغییر حکومت نمیتواند صاحب ساحل شود.
در حقیقت ایده ژئوپولیتیک، ایده جبر جغرافیاست. یعنی جغرافیا ایدئولوژی رو به ساکنان آن جغرافیا تحمیل میکند، نه برعکس.
هر کشوری، یک سری چیزها «دارد» و یک سری چیزها «نیاز» دارد. هر دو اینها بر اساس جغرافیا تعیین میشوند، و این دو عملا سیاست خارجی این کشور را به او تحکیم میکنند.
در حقیقت ایران هیچ وقت نروژ نمیشود چون جغرافیای نروژ جغرافیای ایران نیست!
مثال معاصرتر ژئوپولیتیکی در مورد ایران، یکی بودن سیاست خارجی ایران در دوران قاجار، پهلوی، و ج.ا، بر اساس اصل برقراری تعادل بین ابرقدرتها است، که اینجا قبلا راجع به اون نوشتم:
@jalebiani
بخش اول، تاریخ:
هم در زمان قاجار، هم زمان رضاشاه، و هم ج.ا، استراتژی ایران ژئوپولیتیکی تحت شرایط جغرافیایی تقریبا یکی بوده: ایران بین ابرقدرتهای دنیا گیره و ژئوپولیتیک برای کشوری که خود ابرقدرت نیست حکم میکنه که ابرقدرتان را «قانع» کنه که ایران را نابود نکنند.
در رابطه با ایران، در نظر بگیرید: چرا اسکندر مقدونی، اعراب، و مغولها هر سه به ایران حمله کردند ولی هیچ یک به نروژ حمله نکردند؟
جواب واضحه: محل جغرافیایی ایران، محل به هم رسیدن اروپا، آسیا و آفریقا به همه. هر کس میخواهد جهان را کنترل کند سعی میکند ایران را تصاحب کند، نه نروژ.
وقتی این رو درک کنید، مشکل ایران با غرب هم از نظر تاریخی واضحتر میشه: این مشکل اصلا ایدئولوژیک نیست. مشکل، تناقض ژئوپولیتیکی «مرکز» و «حاشیه» است.
بذارید توضیح بدم:
ایران به عنوان کشوری که در مرکزیت بین حاشیههای پر جمعیت شرق، آفریقا، و اروپا قرار داشته، از صلح جهانی سود میبره، چون داد و ستدهای جهانی میزان زیادیش از ایران عبور میکنه. منظور فقط تجارت و کالا نیست، حتی از نظر فرهنگی و فناوری نیز مرکزیت ایران از صلح جهانی سود میبره.
در آن واحد، جنگ جهانی به ایران ضربه میزنه چون هر کس میخواهد کل جهان را بگیرد باید از ایران بگذرد و لذا ایران را در سر راه خود نابود میکند. این را بارها در طول تاریخ دیدهایم، که به جز سه مورد قدیمی، جنگ جهانی اول و دوم هم که در هر دو ایران تسخیر شد مثال معاصر آن است.
برگردیم به زمان هخامنشیان: این دید ژئوپولیتیکی کاملا توضیح میدهد چرا هخامنشیان سیاست انسانگرایی و ایجاد مشوق برای پیوستن به ایران را داشتند، در حالی که دیگران که بیشتر در حاشیه بودند ترجیح میدادند با مشت آهنین، با ایجاد رعب و وحشت، و اقتصاد بردهداری کشور خود را اداره کنند.
چون ایران به خاطر موقعیت جغرافیای خود از ثبات و صلح سود میبرده، برای ایران این که دعوا نباشد ارجحیت داشته تا استخراج حداکثری منابع از مناطق حاشیه به مرکز حکومتی. از طرفی کشوری که کنار مدیترانه بوده، مرکز حکومتیاش در حاشیه قرار داشته، و ترجیحش در نتیجه سیاست «بزن دررو» بوده.
سیاست بزن دررو یعنی چی؟ یعنی شما میری یک جایی که در حاشیه است یک «قلعه» میسازی. خاصیت حاشیه بودن اینه که حمله بهش سخته چون فقط از یک جهت میشه بهش حمله کرد، در حالی که مرکز از همه جهات میتونه مورد حمله قرار بگیره.
چون حاشیه برای دفاع خوبه، شما آنجا دژ درست میکنی و مرتبا به نقاط دیگر دستبرد میزنی. نقاط مرکزی نقطه ضعفشان دفاع است. سپس دزدیها رو به دژ منتقل میکنی و مرکز برای پس گرفتن آن باید خرج بیشتری کند، پس بیخیال میشود. و سپس دوباره همان چرخه را ادامه میدهی.
دقت کنید، قلعه در اینجا در بُعد جغرافیای جهانی است. به عنوان مثال، کشور انگلیس به عنوان جزیره در حاشیه اروپا، نسبت به اروپا قلعه است. همینطور کشورهای شمالی نوردیک مثل دانمارک و نروژ. این به راحتی سیاست بزن دررو نوردیکها که به «وایکینگ» معروف شدند را توضیح میدهد.
در مقابل ژئوپولیتیک ایران، ژئوپولیتیک آمریکا قرار دارد. این ژئوپولیتیک که هالفورد مکیندر پایهگذاری کرد و در طول زمان توسط دیگر پژوهشگران غربی تکمیل شد، یک سخن ساده دارد:
«جزیرهی جهان» یا همان آفرو-یورو-آسیا، اکثریت منابع و جمعیت جهان را داراست. قاره آمریکا نسبت به آن حاشیه است
هر کس «جزیره جهان» را کنترل کند، جهان را کنترل میکند و آمریکا بیچاره میشود.
پاسخ همه محققان ژئوپولیتیکی طرفدار آمریکا در تمام زمان معاصر یکی بوده: هیچ کس نباید «جزیره جهانی» را کنترل کند. به عبارتی همیشه باید بین مردم «جزیره جهانی» دعوا باشد.
تا وقتی این شرایط موجود باشد، اوضاع به وفق مراد آمریکای حاشیه نشین است. سیاست بزن دررو آمریکا، برای اولین بار در ابعاد کل جهان، تبدیل به معادله «هژمونی جهانی» میشود، یعنی آمریکا از تمام جهان منابع استخراج میکند و به داخل «قلعه» میفرستد.
این قلعه توانایی کوچک شدن هم دارد به عنوان مثال یکی از تغییرات ژئوپولیتیکی اخیر، این بوده که چون آمریکا برایش استخراج منابع از آسیای شرقی به خاطر رشد چین سخت شده، عوضش از اروپا که قبلا داخل «قلعه» محسوب میشد به آمریکا منابع استخراج میکند، که نمود آن انفجار نرداستریم بود.
دقت کنید منظور از منابع فقط منابع طبیعی نیست بلکه منابع انسانی نیز هست. به عنوان مثال آمریکا با اجبار کردن اروپا به خرید گاز گران قیمت در آمریکا، در حقیقت منابع انسانی اروپا را با گران فروشی استخراج میکند.
همین منطق، دلیل هزینههای چند برابری آمریکا روی جنگافزار و قدرت لابی جنگ در دستگاه سیاسی، و همینطور پشتیبانی از اسرائیل که مهره جنگافروز منطقه است را توضیح میدهد. همچنین توضیح میدهد چرا تلاشهای ایران برای صلح با غرب از جمله برجام مرتبا شکست میخورد.
این سیاستی که از نظر ژئوپولیتیکی «بزن دررو» (Hit and run) نامیده میشود، در بررسی اقتصادی به شکل امپریالیسم نوین (neo imperialism) نمود پیدا میکند، که در این رشته توضیح دقیق دادم:
@jalebiani
🧵 دشمنی آمریکا و غرب با ایران چیست؟ چرا آمریکا به چیزی جز نابودی ایران راضی نمیشود؟
قسمت اول: درک اقتصاد غرب
غرب با استعمارگری به قدرت رسیده و مونده.
استعمار چیست؟ به طور خلاصه، انتقال ثروت به شکل منابع طبیعی و مردمی از خارج به داخل. سادهتر: دزدی.
🧵 چرا هدف آمریکا در ایران تجزیه است؟
در این رشته، تحلیل دقیق ژئوپولیتیکی از نقطه نظر غرب برای تجزیه را ارائه میدهم و اثبات میکنم دنبال تجزیه اند
دلیل تجزیه در نگاه اول ساده است: تفرقه بیانداز و حکومت کن. کنترل کشورهای کوچکتر به مراتب سادهتر از یک کشور بزرگتر است
(ادامه 👇)به دو دلیل:
۱- کشورهای کوچکتر به منابع کمتری دسترسی دارند، و این اهرمی خواهد بود دست کشورهای بزرگتر.
به عبارت دیگر، هر چه یک کشور کوچکتر باشد، بیشتر نیازمند کشورهای خارجی برای برطرف کردن نیازهای عادی خود خواهد بود، و لذا مجبور به پیروی از قواعدی که کشورهای بزرگتر رسم میکنند.۲- کشورهای کوچکتر لزوما اختلافاتی با هم خواهند داشت که کشورهای بزرگتر میتوانند از آن به مقاصد خود استفاده کنند.
مثال بارز آن دشمنی هند و پاکستان پس از تجزیه هند اشغالی است. غرب همیشه از این دشمنی استفاده کرده، ابتدا با طرفداری از پاکستان، هند را مهار کند.امروز که پاکستان به چین نزدیک شده است، غرب با استفاده از این خطر چین-پاکستان خود را حالا متحد هند کرده است.
همین در باره کشورهای تجزیه شده دیگر هم صدق میکند، مثل شوروی که امروز شاهد جنگ روسیه-اوکراین است یا بالکان که دشمنی گسترده بین اعضای سابق یوگوسلاوی موجوده.اصولا، تجزیه معمولا با نارضایتی مردم کشور از هم صورت میگیرد. روش حل این نارضایتی باید رفع مشکلات و «آشتی ملی» (به مفهوم لغوی آن) باشد. اما تجزیه نقطه مقابل آن است: به جای رفع نارضایتی، این نارضایتی را به دشمنی ژئوپولتیکی و حتی جنگ بین دو کشور تبدیل میکند.به جز فواید تفرقهاندازی ما در تاریخ هم شاهد تجزیه کردن کشورهای مختلف توسط غرب بودهایم، چه مدل «رسمی» مثل شوروی و یوگوسلاوی، چه مدل «غیر رسمی» مثل لیبی و سوریه
دقت کنید رسمی بودن یا نبودن تجزیه، هیچ تاثیری در فواید ژئوپولتیکی آن برای غرب و همینطور در نابودی کشور برای مردم نداردهمینطور، ضررهایی که ادعا میشه غرب از تجزیه خواهد داشت مانند «ایجاد ناامنی»، ناشی از درک غلط اهداف ژئوپولیتیکی غرب در منطقه است. به عبارتی، برای این تفکر باید ابتدا فرض کرد که غرب مثل پدرخواندهای مهربان، به این بخش از جغرافیا آمده تا برای مردممان امنیت و آرامش به ارمغان بیاورد.اگر ادعای غرب درباره «تنش» را چشمبسته قبول نکنیم و از نظر ژئوپولیتیکی به مساله نگاه کنیم، میبینیم که غرب هر گاه از «رفع تنش» صحبت میکند، منطورش از تنش، آنچه منافع خود نیست است.
به عنوان مثال، اگر کسی برای اسرائیل تهدید ایجاد کند، این را «تنش» میخواند و منع میکند.اما هر وقت اسرائیل به کسی حمله میکند، صحبتی از «تنش» نیست. حتی بسیاری اوقات وقتی اسرائیل به طور یکطرفه به کشورهای دیگر حمله میکند و سطح تنش را بالا میبرد، غرب باز هم کشورهایی که بهشان حمله شده را مقصر «تنش» میبیند.اینها نشان میدهد مشکل غرب در منطقه، «تنش» به معنی انتزاعی آن نیست، بلکه غرب صرفا لغت «امنیت» را روی منافع خود در منطقه میگذارد. این صرفا یک بازی پروپاگاندایی است و نمیتواند مبنای تحلیل ژئوپولیتیکی قرار بگیرد.
در رشته زیر بیشتر توضیح دادهام:‼️‼️ اما اینها همه مسائل سطحی هستند. دلیل پافشاری غرب برای تجزیه بسیار بنیادیتر از اینهاست: ژئوپولیتیک!
اما برای درک دلیل اصلی، باید اول مفهوم ژئوپولیتیک را درک کنیم:
ژئوپولیتیک فقط به معنای سیاست خارجه نیست.ژئوپولیتیک یک مفهموم پژوهشی است که بر اساس یک اصل بنا شده: سیاست کشورها، به جغرافیا آنها بسته است.
شاید ساده به نظر برسد، اما از نظر پژوهشی کاربرد بالایی دارد و بسیاری از درگیریهای که تفکر قدیمی، از جمله تفاوت ایدئولوژی، تفاوت فرهنگی، توانایی توضیحشان ندارد را توضیح میدهد.برای حقانیت ژئوپولیتیک، به دو مثال ساده فکر کنید:
۱- کشوری که نفت ندارد، نمیتواند با تغییر حکومت، نفتخیز شود.
۲- کشوری که دسترسی به آبهای جهانی ندارد، با تغییر حکومت نمیتواند صاحب ساحل شود.در حقیقت ایده ژئوپولیتیک، ایده جبر جغرافیاست. یعنی جغرافیا ایدئولوژی رو به ساکنان آن جغرافیا تحمیل میکند، نه برعکس.
هر کشوری، یک سری چیزها «دارد» و یک سری چیزها «نیاز» دارد. هر دو اینها بر اساس جغرافیا تعیین میشوند، و این دو عملا سیاست خارجی این کشور را به او تحکیم میکنند.در حقیقت ایران هیچ وقت نروژ نمیشود چون جغرافیای نروژ جغرافیای ایران نیست!
مثال معاصرتر ژئوپولیتیکی در مورد ایران، یکی بودن سیاست خارجی ایران در دوران قاجار، پهلوی، و ج.ا، بر اساس اصل برقراری تعادل بین ابرقدرتها است، که اینجا قبلا راجع به اون نوشتم:در رابطه با ایران، در نظر بگیرید: چرا اسکندر مقدونی، اعراب، و مغولها هر سه به ایران حمله کردند ولی هیچ یک به نروژ حمله نکردند؟
جواب واضحه: محل جغرافیایی ایران، محل به هم رسیدن اروپا، آسیا و آفریقا به همه. هر کس میخواهد جهان را کنترل کند سعی میکند ایران را تصاحب کند، نه نروژ.وقتی این رو درک کنید، مشکل ایران با غرب هم از نظر تاریخی واضحتر میشه: این مشکل اصلا ایدئولوژیک نیست. مشکل، تناقض ژئوپولیتیکی «مرکز» و «حاشیه» است.
بذارید توضیح بدم:ایران به عنوان کشوری که در مرکزیت بین حاشیههای پر جمعیت شرق، آفریقا، و اروپا قرار داشته، از صلح جهانی سود میبره، چون داد و ستدهای جهانی میزان زیادیش از ایران عبور میکنه. منظور فقط تجارت و کالا نیست، حتی از نظر فرهنگی و فناوری نیز مرکزیت ایران از صلح جهانی سود میبره.در آن واحد، جنگ جهانی به ایران ضربه میزنه چون هر کس میخواهد کل جهان را بگیرد باید از ایران بگذرد و لذا ایران را در سر راه خود نابود میکند. این را بارها در طول تاریخ دیدهایم، که به جز سه مورد قدیمی، جنگ جهانی اول و دوم هم که در هر دو ایران تسخیر شد مثال معاصر آن است.برگردیم به زمان هخامنشیان: این دید ژئوپولیتیکی کاملا توضیح میدهد چرا هخامنشیان سیاست انسانگرایی و ایجاد مشوق برای پیوستن به ایران را داشتند، در حالی که دیگران که بیشتر در حاشیه بودند ترجیح میدادند با مشت آهنین، با ایجاد رعب و وحشت، و اقتصاد بردهداری کشور خود را اداره کنند.چون ایران به خاطر موقعیت جغرافیای خود از ثبات و صلح سود میبرده، برای ایران این که دعوا نباشد ارجحیت داشته تا استخراج حداکثری منابع از مناطق حاشیه به مرکز حکومتی. از طرفی کشوری که کنار مدیترانه بوده، مرکز حکومتیاش در حاشیه قرار داشته، و ترجیحش در نتیجه سیاست «بزن دررو» بوده.سیاست بزن دررو یعنی چی؟ یعنی شما میری یک جایی که در حاشیه است یک «قلعه» میسازی. خاصیت حاشیه بودن اینه که حمله بهش سخته چون فقط از یک جهت میشه بهش حمله کرد، در حالی که مرکز از همه جهات میتونه مورد حمله قرار بگیره.چون حاشیه برای دفاع خوبه، شما آنجا دژ درست میکنی و مرتبا به نقاط دیگر دستبرد میزنی. نقاط مرکزی نقطه ضعفشان دفاع است. سپس دزدیها رو به دژ منتقل میکنی و مرکز برای پس گرفتن آن باید خرج بیشتری کند، پس بیخیال میشود. و سپس دوباره همان چرخه را ادامه میدهی.دقت کنید، قلعه در اینجا در بُعد جغرافیای جهانی است. به عنوان مثال، کشور انگلیس به عنوان جزیره در حاشیه اروپا، نسبت به اروپا قلعه است. همینطور کشورهای شمالی نوردیک مثل دانمارک و نروژ. این به راحتی سیاست بزن دررو نوردیکها که به «وایکینگ» معروف شدند را توضیح میدهد.در مقابل ژئوپولیتیک ایران، ژئوپولیتیک آمریکا قرار دارد. این ژئوپولیتیک که هالفورد مکیندر پایهگذاری کرد و در طول زمان توسط دیگر پژوهشگران غربی تکمیل شد، یک سخن ساده دارد:
«جزیرهی جهان» یا همان آفرو-یورو-آسیا، اکثریت منابع و جمعیت جهان را داراست. قاره آمریکا نسبت به آن حاشیه استهر کس «جزیره جهان» را کنترل کند، جهان را کنترل میکند و آمریکا بیچاره میشود.
پاسخ همه محققان ژئوپولیتیکی طرفدار آمریکا در تمام زمان معاصر یکی بوده: هیچ کس نباید «جزیره جهانی» را کنترل کند. به عبارتی همیشه باید بین مردم «جزیره جهانی» دعوا باشد.تا وقتی این شرایط موجود باشد، اوضاع به وفق مراد آمریکای حاشیه نشین است. سیاست بزن دررو آمریکا، برای اولین بار در ابعاد کل جهان، تبدیل به معادله «هژمونی جهانی» میشود، یعنی آمریکا از تمام جهان منابع استخراج میکند و به داخل «قلعه» میفرستد.این قلعه توانایی کوچک شدن هم دارد به عنوان مثال یکی از تغییرات ژئوپولیتیکی اخیر، این بوده که چون آمریکا برایش استخراج منابع از آسیای شرقی به خاطر رشد چین سخت شده، عوضش از اروپا که قبلا داخل «قلعه» محسوب میشد به آمریکا منابع استخراج میکند، که نمود آن انفجار نرداستریم بود.دقت کنید منظور از منابع فقط منابع طبیعی نیست بلکه منابع انسانی نیز هست. به عنوان مثال آمریکا با اجبار کردن اروپا به خرید گاز گران قیمت در آمریکا، در حقیقت منابع انسانی اروپا را با گران فروشی استخراج میکند.همین منطق، دلیل هزینههای چند برابری آمریکا روی جنگافزار و قدرت لابی جنگ در دستگاه سیاسی، و همینطور پشتیبانی از اسرائیل که مهره جنگافروز منطقه است را توضیح میدهد. همچنین توضیح میدهد چرا تلاشهای ایران برای صلح با غرب از جمله برجام مرتبا شکست میخورد.این سیاستی که از نظر ژئوپولیتیکی «بزن دررو» (Hit and run) نامیده میشود، در بررسی اقتصادی به شکل امپریالیسم نوین (neo imperialism) نمود پیدا میکند، که در این رشته توضیح دقیق دادم:
yes
🧵 چرا هدف آمریکا در ایران تجزیه است؟
در این رشته، تحلیل دقیق ژئوپولیتیکی از نقطه نظر غرب برای تجزیه را ارائه میدهم و اثبات میکنم دنبال تجزیه اند
دلیل تجزیه در نگاه اول ساده است: تفرقه بیانداز و حکومت کن. کنترل کشورهای کوچکتر به مراتب سادهتر از یک کشور بزرگتر است
(ادامه ) ... به دو دلیل:
۱- کشورهای کوچکتر به منابع کمتری دسترسی دارند، و این اهرمی خواهد بود دست کشورهای بزرگتر.
به عبارت دیگر، هر چه یک کشور کوچکتر باشد، بیشتر نیازمند کشورهای خارجی برای برطرف کردن نیازهای عادی خود خواهد بود، و لذا مجبور به پیروی از قواعدی که کشورهای بزرگتر رسم میکنند. ... ۲- کشورهای کوچکتر لزوما اختلافاتی با هم خواهند داشت که کشورهای بزرگتر میتوانند از آن به مقاصد خود استفاده کنند.
مثال بارز آن دشمنی هند و پاکستان پس از تجزیه هند اشغالی است. غرب همیشه از این دشمنی استفاده کرده، ابتدا با طرفداری از پاکستان، هند را مهار کند. ... امروز که پاکستان به چین نزدیک شده است، غرب با استفاده از این خطر چین-پاکستان خود را حالا متحد هند کرده است.
همین در باره کشورهای تجزیه شده دیگر هم صدق میکند، مثل شوروی که امروز شاهد جنگ روسیه-اوکراین است یا بالکان که دشمنی گسترده بین اعضای سابق یوگوسلاوی موجوده. ... اصولا، تجزیه معمولا با نارضایتی مردم کشور از هم صورت میگیرد. روش حل این نارضایتی باید رفع مشکلات و «آشتی ملی» (به مفهوم لغوی آن) باشد. اما تجزیه نقطه مقابل آن است: به جای رفع نارضایتی، این نارضایتی را به دشمنی ژئوپولتیکی و حتی جنگ بین دو کشور تبدیل میکند. ... به جز فواید تفرقهاندازی ما در تاریخ هم شاهد تجزیه کردن کشورهای مختلف توسط غرب بودهایم، چه مدل «رسمی» مثل شوروی و یوگوسلاوی، چه مدل «غیر رسمی» مثل لیبی و سوریه
دقت کنید رسمی بودن یا نبودن تجزیه، هیچ تاثیری در فواید ژئوپولتیکی آن برای غرب و همینطور در نابودی کشور برای مردم ندارد ... همینطور، ضررهایی که ادعا میشه غرب از تجزیه خواهد داشت مانند «ایجاد ناامنی»، ناشی از درک غلط اهداف ژئوپولیتیکی غرب در منطقه است. به عبارتی، برای این تفکر باید ابتدا فرض کرد که غرب مثل پدرخواندهای مهربان، به این بخش از جغرافیا آمده تا برای مردممان امنیت و آرامش به ارمغان بیاورد. ... اگر ادعای غرب درباره «تنش» را چشمبسته قبول نکنیم و از نظر ژئوپولیتیکی به مساله نگاه کنیم، میبینیم که غرب هر گاه از «رفع تنش» صحبت میکند، منطورش از تنش، آنچه منافع خود نیست است.
به عنوان مثال، اگر کسی برای اسرائیل تهدید ایجاد کند، این را «تنش» میخواند و منع میکند. ... اما هر وقت اسرائیل به کسی حمله میکند، صحبتی از «تنش» نیست. حتی بسیاری اوقات وقتی اسرائیل به طور یکطرفه به کشورهای دیگر حمله میکند و سطح تنش را بالا میبرد، غرب باز هم کشورهایی که بهشان حمله شده را مقصر «تنش» میبیند. ... اینها نشان میدهد مشکل غرب در منطقه، «تنش» به معنی انتزاعی آن نیست، بلکه غرب صرفا لغت «امنیت» را روی منافع خود در منطقه میگذارد. این صرفا یک بازی پروپاگاندایی است و نمیتواند مبنای تحلیل ژئوپولیتیکی قرار بگیرد.
در رشته زیر بیشتر توضیح دادهام: ... ‼️‼️ اما اینها همه مسائل سطحی هستند. دلیل پافشاری غرب برای تجزیه بسیار بنیادیتر از اینهاست: ژئوپولیتیک!
اما برای درک دلیل اصلی، باید اول مفهوم ژئوپولیتیک را درک کنیم:
ژئوپولیتیک فقط به معنای سیاست خارجه نیست. ... ژئوپولیتیک یک مفهموم پژوهشی است که بر اساس یک اصل بنا شده: سیاست کشورها، به جغرافیا آنها بسته است.
شاید ساده به نظر برسد، اما از نظر پژوهشی کاربرد بالایی دارد و بسیاری از درگیریهای که تفکر قدیمی، از جمله تفاوت ایدئولوژی، تفاوت فرهنگی، توانایی توضیحشان ندارد را توضیح میدهد. ... برای حقانیت ژئوپولیتیک، به دو مثال ساده فکر کنید:
۱- کشوری که نفت ندارد، نمیتواند با تغییر حکومت، نفتخیز شود.
۲- کشوری که دسترسی به آبهای جهانی ندارد، با تغییر حکومت نمیتواند صاحب ساحل شود. ... در حقیقت ایده ژئوپولیتیک، ایده جبر جغرافیاست. یعنی جغرافیا ایدئولوژی رو به ساکنان آن جغرافیا تحمیل میکند، نه برعکس.
هر کشوری، یک سری چیزها «دارد» و یک سری چیزها «نیاز» دارد. هر دو اینها بر اساس جغرافیا تعیین میشوند، و این دو عملا سیاست خارجی این کشور را به او تحکیم میکنند. ... در حقیقت ایران هیچ وقت نروژ نمیشود چون جغرافیای نروژ جغرافیای ایران نیست!
مثال معاصرتر ژئوپولیتیکی در مورد ایران، یکی بودن سیاست خارجی ایران در دوران قاجار، پهلوی، و ج.ا، بر اساس اصل برقراری تعادل بین ابرقدرتها است، که اینجا قبلا راجع به اون نوشتم: ... در رابطه با ایران، در نظر بگیرید: چرا اسکندر مقدونی، اعراب، و مغولها هر سه به ایران حمله کردند ولی هیچ یک به نروژ حمله نکردند؟
جواب واضحه: محل جغرافیایی ایران، محل به هم رسیدن اروپا، آسیا و آفریقا به همه. هر کس میخواهد جهان را کنترل کند سعی میکند ایران را تصاحب کند، نه نروژ. ... وقتی این رو درک کنید، مشکل ایران با غرب هم از نظر تاریخی واضحتر میشه: این مشکل اصلا ایدئولوژیک نیست. مشکل، تناقض ژئوپولیتیکی «مرکز» و «حاشیه» است.
بذارید توضیح بدم: ... ایران به عنوان کشوری که در مرکزیت بین حاشیههای پر جمعیت شرق، آفریقا، و اروپا قرار داشته، از صلح جهانی سود میبره، چون داد و ستدهای جهانی میزان زیادیش از ایران عبور میکنه. منظور فقط تجارت و کالا نیست، حتی از نظر فرهنگی و فناوری نیز مرکزیت ایران از صلح جهانی سود میبره. ... در آن واحد، جنگ جهانی به ایران ضربه میزنه چون هر کس میخواهد کل جهان را بگیرد باید از ایران بگذرد و لذا ایران را در سر راه خود نابود میکند. این را بارها در طول تاریخ دیدهایم، که به جز سه مورد قدیمی، جنگ جهانی اول و دوم هم که در هر دو ایران تسخیر شد مثال معاصر آن است. ... برگردیم به زمان هخامنشیان: این دید ژئوپولیتیکی کاملا توضیح میدهد چرا هخامنشیان سیاست انسانگرایی و ایجاد مشوق برای پیوستن به ایران را داشتند، در حالی که دیگران که بیشتر در حاشیه بودند ترجیح میدادند با مشت آهنین، با ایجاد رعب و وحشت، و اقتصاد بردهداری کشور خود را اداره کنند. ... چون ایران به خاطر موقعیت جغرافیای خود از ثبات و صلح سود میبرده، برای ایران این که دعوا نباشد ارجحیت داشته تا استخراج حداکثری منابع از مناطق حاشیه به مرکز حکومتی. از طرفی کشوری که کنار مدیترانه بوده، مرکز حکومتیاش در حاشیه قرار داشته، و ترجیحش در نتیجه سیاست «بزن دررو» بوده. ... سیاست بزن دررو یعنی چی؟ یعنی شما میری یک جایی که در حاشیه است یک «قلعه» میسازی. خاصیت حاشیه بودن اینه که حمله بهش سخته چون فقط از یک جهت میشه بهش حمله کرد، در حالی که مرکز از همه جهات میتونه مورد حمله قرار بگیره. ... چون حاشیه برای دفاع خوبه، شما آنجا دژ درست میکنی و مرتبا به نقاط دیگر دستبرد میزنی. نقاط مرکزی نقطه ضعفشان دفاع است. سپس دزدیها رو به دژ منتقل میکنی و مرکز برای پس گرفتن آن باید خرج بیشتری کند، پس بیخیال میشود. و سپس دوباره همان چرخه را ادامه میدهی. ... دقت کنید، قلعه در اینجا در بُعد جغرافیای جهانی است. به عنوان مثال، کشور انگلیس به عنوان جزیره در حاشیه اروپا، نسبت به اروپا قلعه است. همینطور کشورهای شمالی نوردیک مثل دانمارک و نروژ. این به راحتی سیاست بزن دررو نوردیکها که به «وایکینگ» معروف شدند را توضیح میدهد. ... در مقابل ژئوپولیتیک ایران، ژئوپولیتیک آمریکا قرار دارد. این ژئوپولیتیک که هالفورد مکیندر پایهگذاری کرد و در طول زمان توسط دیگر پژوهشگران غربی تکمیل شد، یک سخن ساده دارد:
«جزیرهی جهان» یا همان آفرو-یورو-آسیا، اکثریت منابع و جمعیت جهان را داراست. قاره آمریکا نسبت به آن حاشیه است ... هر کس «جزیره جهان» را کنترل کند، جهان را کنترل میکند و آمریکا بیچاره میشود.
پاسخ همه محققان ژئوپولیتیکی طرفدار آمریکا در تمام زمان معاصر یکی بوده: هیچ کس نباید «جزیره جهانی» را کنترل کند. به عبارتی همیشه باید بین مردم «جزیره جهانی» دعوا باشد. ... تا وقتی این شرایط موجود باشد، اوضاع به وفق مراد آمریکای حاشیه نشین است. سیاست بزن دررو آمریکا، برای اولین بار در ابعاد کل جهان، تبدیل به معادله «هژمونی جهانی» میشود، یعنی آمریکا از تمام جهان منابع استخراج میکند و به داخل «قلعه» میفرستد. ... این قلعه توانایی کوچک شدن هم دارد به عنوان مثال یکی از تغییرات ژئوپولیتیکی اخیر، این بوده که چون آمریکا برایش استخراج منابع از آسیای شرقی به خاطر رشد چین سخت شده، عوضش از اروپا که قبلا داخل «قلعه» محسوب میشد به آمریکا منابع استخراج میکند، که نمود آن انفجار نرداستریم بود. ... دقت کنید منظور از منابع فقط منابع طبیعی نیست بلکه منابع انسانی نیز هست. به عنوان مثال آمریکا با اجبار کردن اروپا به خرید گاز گران قیمت در آمریکا، در حقیقت منابع انسانی اروپا را با گران فروشی استخراج میکند. ... همین منطق، دلیل هزینههای چند برابری آمریکا روی جنگافزار و قدرت لابی جنگ در دستگاه سیاسی، و همینطور پشتیبانی از اسرائیل که مهره جنگافروز منطقه است را توضیح میدهد. همچنین توضیح میدهد چرا تلاشهای ایران برای صلح با غرب از جمله برجام مرتبا شکست میخورد. ... این سیاستی که از نظر ژئوپولیتیکی «بزن دررو» (Hit and run) نامیده میشود، در بررسی اقتصادی به شکل امپریالیسم نوین (neo imperialism) نمود پیدا میکند، که در این رشته توضیح دقیق دادم:
Missing some Tweet in this thread? You can try to
Update